زمستان بود و فصل رو سپیدی ها ، برون افتاده بود دندان ها ز سرما .
تو گفتی گر مرا دوست میداری ز حال و دل هم اکنون برایم گل سرخی مهیا کن .
میان شهر گردیدم ، ز هر گل فروشی بود پرسیدم که گل داری و او گفت گل بهر که و بهر چه
می خواهی و من گفتم برای تو ...

جوابم داد : در این سرما هرگز گل سرخی نمی یابی !
بسان تشنه بودم ، میان شهر می گردید به بی آبی ...
خجل سر در سینه افکندم ولی ناگه گلی دیدم ، گل سرخی به رنگ خون ، به رنگ باده ی
گلبون ،
همان گل را فرستادم ، نمی دانم پسندیدی یا که مستانه خندیدی ...
نمی دانم ...
نمی دانم ...
نمی دانم ... !
